غزل (چشم بارانی ):
با دوچشم بارانی خیسم از پریشانی
قطره قطره میریزد خون دل ز پیشانی
در حریم چشمانت جشن مهربانی هاست
دعوتم کن ای زیبا ما و دل به مهمانی
پرسه می زند عمری عاشقانه احساسم
در حوالی چشمت با دو چشم بارانی
در دو چشم میگونت خفته فتنه ها پنهان
با کرشمه ای ریزد یک جهان به ویرانی
در خم دو ابرویت عشوه ی دلفروزی
می برد دل و دین از کافر و مسلمانی
از رخ و لبت پیداست صد چو من بدان شیداست
بر کمند هر زلفت همچو من اسیرانی
دست من بگیر اینجا یک غروب دلگیرست
با هوای طوفانی ناله های پنهانی
من خوشم بدین سودا دل کشد مرا یارا
شهره کرده در شهرم دل مرا به نالانی
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات